تبليغاتX
ورود غریبه ممنوع

ورود غریبه ممنوع

غریبه ها اجازه ورود ندارند, و حال ای رهگذر, تو که وارد شده ای,غریبه نبوده ای!

Agha salam

Khoobi?

4kerim. To khoobi?

Mamnoon

to khejalat nemikeshi

Mage weblog fasl namast

Bia matlab benevis

Cheshmemon be monitor sefid shod

سلام.

همون طور که حدس زدین این بخشی از چت من با یکی از دوستانم بود. ولی الان یه اتفاق جدید افتاده. دقیقاً یک ماه از پست قبلی خودم می گذره. چه ضایع!

بگذریم. آقا این چند مدت وقتی می رم تو کلوب دات کام و می خوام به سوالات جواب بدم، کلی اعصابم خرد می شه. آخه یه عده فکر می کنن که اونایی که جواب می دن، وظیفشونه یا نوکر باباشونه. نمی فهمن که دارن بهش لطف می کنن. با یه لحن زشتی می پرسن که ادم چندشش می شه. گفته اگه برنامه رو داری بفرس اگه نه هیچی ننویس! معنی این حرکات رو من هنوز نفهمیدم.

 از این که بگذریم تازه یه سوالای زشتی می پرسن که آدم کهیر می زنه. مثلاً تمرینی که دادن واسه یه درس دانشگاهیش رو دقیقاً همون رو اینجا می نویسه و از بقیه می خواد. حتی 1 لحظه هم روش فکر نمی کنه. مثلاً نوشته. برنامه ای بنویسید که ...

حتی اسم این رو هم نمی آره که به چه زبانی. چون استادشون نگفته این هم اینجا نمی آردش. یه لحظه هم به این قضیه فکر نمی کنه که خوب تو سر کلاس بودی و می دونی استادت چی گفته. بقیه که نمی دونن. حتی یک لحظه هم فکر نمی کنه.

این نسل واقعاً یه جوری شده. اصلاً حاضر نیست یکم فکر کنه. خدا به داد روزی برسه که اینا از دانشگاه فارغ التحصیل بشن. چه بلوایی می شه تو جامعه. این ها یه خط کد هم ننوشتن. فردا می خوان مملکت رو هم بگردونن.

در این قشر، دختر ها آمار بیشتری رو به خودشون اختصاص می دن. اما از پسر ها هم هستن. من نمی دونم این فرهنگ غلط از کجا می آد. و ما کی می خوایم یاد بگیریم که، آقا، خانم! اگه نمی خوای درس بخونی خوب نرو دانشگاه. میری دانشگاه که چکار کنی آخه؟!

من واقعا واسه این نسل جدید شدیداً احساس خطر می کنم. امید وارم که از خواب بیدار بشن و بدونن که چه وظیفه سنگینی رو دوششونه. و خودشون رو آماده مبارزه کنن.

آمین!

یا حق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:41  توسط محسن ثقفی  | 

سلام.

امروز ظهر که صدای موبایلم بلند شد، صدای اون رو نمی شناختم. چون دیگه زیاد زنگ نمی خوره. دایی بود، با حسین کار داشت.

امشب، یاهو مسنجر رو که باز کردم دیدم هیچ کس آنلاین نیست. هیچ کس. خودم رو Available کردم که یه چراغ روشن باشه و دلم خوش بشه.وبلاگ رو نگاه کردم دیدم نظرات پست قبلی تازه شده سه نظر!

نمی دانم چه باید بگویم. بنالم یا...

 

شاید بشه قضیه را طور دیگه ای دید. داستان تازه ای نبود. ولی ما انسانها خیلی زود خیلی چیز ها رو فراموش می کنیم. این داستان یکبار دیگر نیز بر سر من آمده بود.( این بلا یک بار آمد بر سرم، بس نیست*) نه خیلی دور . حداکثر 2 سال پیش به این طرف. 2 سال برای فراموشی زمان زیادی نیست. از آن همه برو و بیا در دانشگاه آخرش رسیده بودیم به اینکه دو-سه تا دوست بیشتر نیستیم. کلی ناراحت بودیم اما واقعیت چیز دیگه ای بود. سه نفری که برای همیشه ( ان شاء الله) بخوان با هم باشن خیلی بهتر از 1000 نفری هست که نخوان با هم باشن. سه تا دوست! و ما اون شب مست و سر خوش بودیم از اینکه سسسسسسسسسسسسسسسه تا دوست هستیم. سه تا! مگر بهتر از این هم می شد. سه تا دوست رفیق و شفیق!

امشب بعد از مدتها با دیدن سه نظر یاد اون شب اوفتادم. باز هم سه تا دوست برام مونده بود. سه تا دوستی که با من خواهند ماند، همیشه، همه جا، در همه حال. سه دوستی که در دنیای اینترنت دارم و خواهم داشت. سه تایی که فقط در اینترنت نیستن. در دنیای واقعی حضوری پررنگ واسه من دارن. مثل اون سه تای دیگه. وای که اگر در هر جایی که باشیم، سه تا دوست داشته باشیم چی می شه؟!!!

امشب یه چیز دیگه رو هم یه جا خوندم. واستون می گم. واسه من درس بزرگی بود. شاید اینجا، نمی دونم کِی؟، نمی دونم کی؟ شاید بیاد و ببینه و واسش یه نشونه باشه.

" یه بزرگی می گه: اگه یه در بزرگ دیدی که یه قفل بزرگ روش بود، نا امید نشو. چون اگه قرار بود اون قفل هیچ وفت باز نشه، جای اون در یه دیوار می کشیدن!"

راستی نظر تو چیه؟ ها؟

یا حق!

----------------

* مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:43  توسط محسن ثقفی  | 

سلام دوستان

این هم از آخرین پست امسال. امسال هم با همه بد و خوب و خوشی و سختیهاش گذشت.

این روزها دوباره بوی عید و عیدی می آد. انگار دوباره سال داره نو می شه.  شاید این روزها ، خونه تکونی دیگه فرصتی برای ما نگذاشته باشه که یکمی هم به خونه تکونی دل خودمون بپردازیم و کینه ها رو دور بریزیم و مهربانی رو جایگزین کنیم. تا با تلالو این مهربانی در قلبمان، انرژی بگیریم و یک سال پر از نشاط و شادی و موفقیت رو شروع کنیم. شاید این روزهای باقیمونده سال، فرصت مناسبی باشه واسه این کار. بنشینیم و فکر کنیم که امسال رو چکار کردیم و سال دیگه رو می خوایم چکار کنیم؟!!! به این فکر کنیم که لحظه سال تحویل، سر سفره هفت سین، چی از خدا بخوایم؟!! و اینکه با این همه تغییر در طبیعت، ما چه تغییری می خوایم تو خودمون بدیم؟!!

 

سفره هفت سین

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ... *

 

دوستان، لحظه سال تحویل بیماران رو فراموش نکنیم. واسه همشون دعا کنیم و واسه اونهایی که سال گذشته تو این لحظه بودن و امسال دیگه نیستن، از خدا طلب رحمت و بخشش کنیم.

یا حق

* فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:11  توسط محسن ثقفی  | 

سلام.

امشب یه اتفاق جالب واسم افتاد. قرار بود با بجه های پیر بریم کافی شاپ. من که زود تر رسیده بودم، لپ تاپم رو باز کردم تا یکم به کارام برسم. چند دقیقه ای نگذشته بود که خانم مسئول اونجا اومد جلو و گفت که این کافی شاپ اینترنت وایرلس رایگان داره. من اولش تا چند لحظه فکر کردم که اشتباه شنیدم. یا اینکه داره سر بسرم می زاره اما همه چیز با زدن یه دکمه واضح شد.

وایرلس رو روشن کردم. بعد به شبکه وایرلس اونجا کانکت شدم. بعد یه پنجره Internet Explorer باز کردم و تایپ کردم، google ٬ و Ctrl+Enter رو که زدم، در کمال ناباوری دیدم که آرزوی اینترنت رایگان، به حقیقت پیوسته بود.

این آرزویی بود که ما مدتها به دنبال اون دویده بودیم. و بسیار خوشحالم که این آرزو در سیاه و سفید بوقوع پیوست.

من، به مسئول کافی شاپ سیاه و سفید (خیابان ستارخان)، بخاطر دید بالایی که دارند تبریک می گم و برای ایشان آرزوی موفقیت در کارهایشان را دارم.

به امید روزی که در تمام سطح شهر ، اینترنت در دسترس عموم مردم قرار گیرد.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:39  توسط محسن ثقفی  | 

بهمن 83 :

امروز یکسال بزرگتر شدم. ولی

                                   صبح امروز

                                         با صبح های گذشته

                                                           یکسان بود.

 

بهمن 86 :

امروز یکسال بزرگتر شده ام. و صبح امروز با تمام صبح های این 24 سال متفاوت بود. امروز خدا را در نزدیکترین نقطه به خودم در طی این سالها دیدم. قدرتش را در عین محبت و مهربانیش، به وضوح دیدم. ای کاش هر روزم مثل امروزم باشد. فقط و فقط برای همان یک لحظه دیدار!

------------------------------

آن یار که از او گشت سر دار بلند/ جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:29  توسط محسن ثقفی  | 

جشنواره فیلم فجر – فیلم اول – برداشت اول

امروز طی یک حرکت فرهنگی رفتیم به استقبال جشنواره 26 ام فیلم فجر . پس از یک مصاجبه، به تماشای فیلم به همین سادگی به کارگردانی رضا میر کریمی ، کارگردان فیلم جذاب خیلی دور خیلی نزدیک نشستیم. در مورد فیلم باید گفت، این فیلم در مورد دغدغه های یک زن خانه دار بود. اینکه زن بیچاره از صبح تا شب در تلاش برای ضبط و ربط بچه ها و کارهای خانه است. بچه ها می آیند و ناهار، بعد از ظهر، کلاس زبان پسر خانواده، و خرید کیک و کادو برای شب سالگرد ازدواج، و کلی کنار آمدن با خرابکاری بچه ها، و ...آمدن شوهر، در ساعات پایانی شب، و فراموش کردن شب سالگرد ازدواج از طرف مرد و...

بقیه اش را خودتان می توانید حدث بزنید. داستان روزمردگی یک زن و اینکه شوهرش در زمان یادآوری از دوران ماه عسل، در فکر کار و شرکت و دغدغه های کاریش است. مردی که از صبح تا شب بیرون بوده و حالا که به خانه آمده باید متعلق به زن و بچه هایش باشد. آری، واقعاً چرا باید مردها اینگونه باشند. مگر زن ها چه گناهی دارند که باید اینگونه با احساسات پاکشان رفتار شود؟ چرا کسی به تنهایی زن ها در زیر این فشار فکر نمی کند ؟!

 به همین سادگی

جشنواره فیلم فجر – فیلم اول – برداشت دوم

مرد با تمام درگیری های کاری خود، اینکه ممکن است شرکایش دورش بزنند، یا اینکه تمام بار مالی بر دوشش است، و اینکه ... به خانه می آید. حال باید به این فکر باشد که حرفی نزند که به کسی بر بخورد. اما هیچ کس به فکر دغدغه های یک مرد که باید نان خانواده را بدهد،نیست. به فکر این نیست که این مرد بدبخت، آگر یک ماه کمی از پولی که به خانه می آورد کم شود، چه اتفاقی می افتد و اصولا باید یک تنه بار مالی خانواده را بدوش بکشد. البته حساب زن های شاغل را باید از این مسئله جدا کرد. چون آنها تا حدودی درگیر کار بوده و مردها را کمی بیشتر درک می کنند. مردی که از صبح تا شب با استرس های کاریش دست و پنجه نرم کرده است. آری، واقعاً چرا باید اینگونه باشد. مگر مرد ها چه گناهی دارند که باید اینگونه با آنها رفتار شود؟ چرا کسی به تنهایی مرد ها در زیر این فشار فکر نمی کند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:21  توسط محسن ثقفی  | 

امروز رفته بودم موزه پروفسور حسابی برای بازدید. با شناختی که از پروفسور داشتم فکر می کردم امروز فقط یک سری از مکانها و چیزهایی را که شنیده بودم، می بینم اما روند، گونه‌ی دیگری را طی کرد. مکانهایی را که دوست داشتم ببینم، نمی‌شد بازدید کرد. اما چیز های دیگری را نیز از این استاد عشق آموختم که فکرش را نمی کردم. می دانستم که پروفسور حسابی در موسیقی و ادبیات دست داشتند اما امروز فهمیدم که ایشان کتابی تالیف کرده اند با عنوان، نامهای ایرانی. این دیگر خیلی جالب بود. استاد مسلم فیزیک، کتابی در ادبیات دارند. باید از این موضوع درسها گرفت. من این رو گفتم، تفسیرش باشه با اهلش. یکی از مواردی که امروز متوجه شدم این بود که پروفسور، عکاسی خبره و چیره‌دست بوده اند. تمام وسایل عکاسی ایشان تکمیل تکمیل بود. از دوربین و تانک ظهور گرفته تا آگراندیسمان. ایشان یک عکس پانوراما از ورزشگاه آزادی گرفته اند که کاملاً یک تکه چاپ شده. و احالی فن می دانند که در آن زمان لنز واید وارد صنعت عکاسی نشده بوده.

در راه بازگشت به این فکر می کردم که چطور می شود یک پروفسور حسابی شد، با آن همه صبر و پشتکار. بعد از کمی صحبت و تفکر به این نتیجه رسیدم که، پروفسور حسابی شدن کاری محال یا سخت نیست. کاری بسیار راحت است. این نتیجه یک جمله است. پروفسور حسابی برای همه چیز ارزش و اهمیت قائل بودند. یکی در زندگی ایشان چیز بی اهمیت و یا کم اهمیت وجود نداشته است. با همین یک جمله است که می توان تمامی فعالیت های پروفسور را درک کرد. از تاسیس دانشگاه گرفته تا جای پای گربه بر روی کاغذ. از ساختن یک جای سوزن ته گرد با پریز سوخته برق گرفته تا عقب نشینی ساختمان منزل بخاطر عدم قطع درختان. وقتی همه چیز اهمیت داشته باشد، مسلماً دیگر با خودکار بر روی کاغذ نخواهیم نوشت. حال نویت ماست که برای هر چیزی اهمیت قائل شویم. اگر این اتفاق بافتد همه چیز برای ما زیبا و دوست داشتنی می شود. از وقت گرفته تا این نقشه ای که هم اکنون در کنار من روز زمین افتاده است. اگر مسئولین ما نیز این اهمیت را درک می کردند امروز مجبور نبودیم که انگشت حسرت بگزیم که این موزه در شرف مصادره برای بازپرداخت وامی است که پروفسور حسابی برای انجام فعالیت های پژوهشی از بانک گرفته بود. کاش فقط کمی این تبدیل شدن خانه شخصی پروفسور حسابی به مکانی پژوهشی، برای مسئولین ما، اهمیت داشت. یکی از کوچکترین اختراعات این بنیاد، اختراع حسگر ( سنسور ) نوری، در 17 سال پیش بود. تمام ساختمانهای این بنیاد پژوهشی، توسط شخص پروفسور و بصورت ضد زلزله طراحی و ساخته شده است.

بیایید از این پس دنیا و اطراف خود را با اهمیت تر ببینیم، شاید...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:33  توسط محسن ثقفی  | 

سلام دوستان. خوبید. آره، طبق معمول هر سال، ماه رمضان که تموم بشه، دو تا عید رو که رد کنی می رسی به ماه محرم. ماهی که هر کسی یه جوری بهش وابسته می شه. تا می خوای بخودت بجنبی دهه ی اول تموم شده و تو سه سوت 28 صفر و شهادت امام رضا و در کل ماه صفر تموم شده. اون موقست که باید چشمت رو سفید کنی تا سال دیگه که دوباره ماه رمضان و دو تا عید و دوباره سینه زنی و واحد و سنج و دمام. شاید نتونید بفهمید که یکسال صبر کردن برای رسیدم ماه محرم و انتظار برای سینه زنی یعنی چی؟ تازه بعد از یکسال که انتظار کشیدی واسه 10 شب حال می کنی. این داستان پر از دلتنگیه ولی شاید لذت این 10 شب بخاطر یکسال انتظارشه. به دنبال دلیل نمی گردم ولی دلیلش هر چی هست، ما که باهاش خیلی حال می کنیم.

اما از این داستان که بگذریم یه نکته ای این وسط هست که کمتر بهش دقت می کنیم. جد مادری من ( حاجی علی ) بعد از ماه رمضان که بهش می گفتن: " بالاخره ماه رمضون هم تموم شد." ، جواب می داد: " نه پدر جان، این عمر من و شماست که تمام شد، ماه رمضان همیشه هست."

آره این یه واقعیت تلخه که هرچی سن زیاد تر بشه هیچ اتفاقی نمی افته جز اینکه آینده کوتاه تر می شه.

گاهی به آسمان نگاه کن

یادمون باشه ، قبل از اونی که خیلی دیر بشه،

گاهی به آسمان نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:21  توسط محسن ثقفی  | 

سلام. بالاخره طلسم شکسته شد و خدا هم لیاقت داد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و بقیه دوستان در کهکشان راه شیری عنایت و دوستان دیگر در کهکشانهای مجاور و فامیل های وابسته تشکر، تشکر!  نه ، منظورم یه چیز دیگه بود. می خواستم بگم اینها کلاً کمک کردن تا من بالاخره وبلاگم رو آپ کنم. مرسی ممنون متشکر. مرحمت عالی زیاد و ...

و اما بعد، داستان از این قرار بود که ما کلاً خیلی گیر بودیم این چند مدت. یه اتفاق جالبی که اوفتاد این بود که ما شب چله (همون یلدای خودمون) آقا رفتیم حافظیه. کما فی السابق همین طوری سرمون رو انداختیم پایین و مثل اینکه حافظیه ملک پدرمونه رفتیم تو. یه هو دیدم که داد و فریاد یه آقایی بلند شد که آقا کجا داری می ری؟ من هم در کمال پر رویی گفتم که عزیز من از جوانان برومند این مملکت هستم و کمتر از 30 سال سن دارم. یک هو دیدم که می گه آقا اون مال تابستون بود. الان باید بلیط بگیری. دیدم که چه جالب، ما جوونا فقط توی تابستونا قابل احترام هستیم. انگار فصل های دیگه ما جوونا، نیستیم یا اینکه دیگه نباید بریم مکانهای تفریحی. به هر حال جالب بود.

طرح تابستانی سازمان ملی جوانان که از افراد زیر 30 سال برای هیچ مکانی از میراث فرهنگی پول نگیرن خیلی جالب بود. متاسفانه این نسل انگار که با گذشته ی خودش قهره. سازمان ملی جوانان هم مجبور شد برای اینکه جوونا بیان به این مکانها، دست به این اقدام بزنه. به نظر من طرح بسیار جالبی بود، نظر شما چیه؟! موافق هستین؟؟!! به نظر شما برای آشتی دادن ما نسل سومی ها با میراث کهن ایران چکار باید کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:27  توسط محسن ثقفی  | 

سال 2000 ، سالی خبر ساز و بحرانی بود. اتفاقات بسیاری در این سال افتاد. سر و صدای ناشی از تغییر سال و انتشار خبر انفجار هایی مشابه چرنوبیل، فعال شدن ویروس چرنوبیل و بسیاری خبر های بزرگ و کوچک. وقایعی سیاسی، علمی، اقتصادی و ...

اما در این میان ما یک نکته کوچک را فراموش کردیم. خود سال 2000. نه این موضوع که وارد  قرن 21 شدیم و نه ... . در میان این همه سر و صدا، همگی احساس خطر های اعلام شده در شعر سال2000 را فراموش کردیم. بلکه شعر سال 2000 اردلان سرفراز. شعری که بسیاری از مسائل را بیان کرد. بسیار اعلام خطر کرد و با قلمی محکم بیان شد. داریوش هم آن را به زیبایی خواند.

موارد ذکر شده در این شعر همگی مربوط می شود به یک پیش بینی در مورد سال 2000، یعنی 7 سال پیش!

اما سوال اینجاست که آیا این تلخی که در این شعر می آید، فقط یکسری تعاریف شاعرانه است یا اینکه ما آنها را احساس نمی کنیم. منطورم این است که این حقایق تلخ وجود دارند اما ما به دلایلی آنها را درک نمی کنیم.

شاید این موارد واقعا اینگونه که شاعر بیان می کند، بد نباشند یا اینکه دنیا تا ان حد بد شده که دیگر ما این بد بودن را احساس نمی کنیم.

اما موارد یاد شده در این شعر در حال حاضر در اطرافمان قابل مشاهده است. پس وجود دارند. اما ما در دنیای چنان کثیفی زندگی می کنیم که دیگر بوی گند این مسائل شامه ی ما را تحریک نمی کند!؟

نظر شما چیست؟

اگر شما هم با من هم عقیده هستید، بهتر است کمی به خودمان بیاییم!

برای مشاهده متن شعر سال 2000 بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:1  توسط محسن ثقفی  |